http://yaghmaeimusic.persiangig.com/image/SilveryApple/Silvery-Apple.jpg
 

جاده ی شب تاریک

سیب نقره ای نمی تابد بر آن

شب چه سنگین است

ناله ی شوم ِ جغد

با زوزه ی خسته ی یک گرگ

در مه آلود ِ سنگین ِ شب محو می شوند

چشمان ِ باران خورده ام را دیدنی در کار نیست

سخت است شروع ِ توفان

در سکوت ِ بی همتای ِ شبهای ِ پائیزی

صدای آخرین نفس هایش را می شنوم

زرد ، قرمز ، نارنجی

صدای قلبش ...

در انتظار ِ همان توفان است

خداحافظی با چناری استوار

لِه می شود زیر ِ بی اعتنائی ِ کفش ها

خِش ... خِش ...

چه فرقی می کند

از کدامین چنار است ؟!

توفان حلول می کند

و برگ

وداع ِ تلخی می کند با چنار

خِش ... خِش ...

زرد ، قرمز ، نارنجی

یا که

خاکستری ... 

بهزاد
۲۲/آبان/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۸/۲۲ساعت 21:59  توسط بهزاد صادقی  | 

نفسم پس می رود ، از چشم هایم اشک می ریزد ، دهانم بدمزه است ، سرم گیج می خورد ، قلبم گرفته ، تنم خسته ، کوفته ، شُل ، بدون ِ اراده در رختخواب افتاده ام .

می خواهم بلند بشوم و پنجره را باز بکنم ولی یک تنبلی ِ سرشاری مرا روی تخت میخکوب کرده .

هزار جور فکرهای شگفت انگیز در مغزم می چرخد ، می گردد ، همه ی آنها را می بینم .

چه فکرهای مزخرفی برایم می آید ! شاید پَرت می گویم .

تیک تاک ِ ساعت همین طور بغل ِ گوشم صدا می دهد . می خواهم آن را بردارم از پنجره پَرت بکنم بیرون ، این صدای هولناک که گذشتن ِ زمان را در کله ام با چکش می کوبد !

هیچ کاری نمی توانم بکنم ، روی تخت خسته و کوفته افتاده ام ، ساعت به ساعت افکارم می گردند ، در همان دایره ی نا امیدی حوصله ام سر رفته ، هستی ِ خودم مرا به شگفت انداخته ، چقدر تلخ و ترسناک است هنگامی که آدمی هستی ِ خودش را حس کند !

گاهی دیوانگی ام گُل می کند ، می خواهم بروم دور ، خیلی دور ، یک جایی که خودم را فراموش بکنم .

چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت .  

چه خوب بود که آدم با همین آزمایش هایی که از زندگی دارد می توانست دوباره به دنیا بیاید و زندگانی ِ خودش را از سر نو اداره بکند ! اما کدام زندگی ؟ آیا در دست ِ من است ؟ چه فایده ای دارد ؟

خسته شدم ، چه مزخرفاتی نوشتم ... 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۸/۱۵ساعت 22:11  توسط بهزاد صادقی  | 

 

خواب چه غریب است با چشمانم

چون آسمان ِ این دیار ِ غربت

همه جا خاکستری !

می بارد وُ می بارد

ذهن ِ خسته ام رقص ِ تلخی می کند

در آغوش ِ مه ِ شبهای پائیزی

تلاطم در امواج ِ پرسش های بی جواب

خاکستری پیچ پیچ ِ مغزم را له می کند

گوش کن !

می شنوی ؟!

صدای چشمان ِ خیسم را

به همراه ِ آسمان ِ خاکستری ِ پائیز ؟

چه ضجه ای می زند قلبم

بوی ِ گیتار گرفته دل نوشته هایم

سیب ِ نقره ای در این همه خاکستری کجاست ؟

چه معرکه ای به پاست

من تنها ...

چه غریب است این جاده

من مردی همیشه مسافر

آسمان هم منتظر است

چشمانم در هجوم ِ بی امان ِ شعر وُ اشک

خیس می شوند

آه ، هر قدحی بادی سرد ...

بهزاد
۸/آبان/۱۳۸۸
۸/۸/۸۸

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۸/۰۸ساعت 18:8  توسط بهزاد صادقی  | 

مهر تموم شد وُ خبری از بارون نبود !

ساعت ۱۱ امشب ، ۱ آبان ، بالاخره بارون اومد . همه چی بیرون داره برق می زنه ، چه قشنگه .

غار تنهائیم دنج و ُ گرمه ، ساکت ِ ساکت ، لم دادم کنار ِ شومینه ، لپ تابم روبرومه دارم اینا رو می نویسم ، هیچ صدائی نمیآد ، فقط صدای شعله های آتیش وُ بارونه ، هیچ موزیکی نذاشتم همینا قشنگترن ، عطر ِ عودی که روشن کردم همه جا پیچیده ، رایحه ش جادوم می کنه ، رقص دود ِ عود تو این فضا از جا عودی که هدیه گرفتی چه لذتی داره ، داره با صدای بارون برام می رقصه انگار ، خیلی آرومو با وقار می چرخه وُ می ره بالا ، زوزه ی یه سگی از اون دور دورا داره میآد حتما جشن گرفته برا بارون ، جلو چشام تاره ، چنتا از کلیدای کیبورد یه کمی خیس شده ...

همه جا آرومه ، همه چی آرومه . شاید یه شب ِ پائیزی ِ رویائی

ولی حالم اصلا خوب نیست !  دلمو چطوری آروم کنم ؟

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۸/۰۱ساعت 23:45  توسط بهزاد صادقی  |