
نفسم پس می رود ، از چشم هایم اشک می ریزد ، دهانم بدمزه است ، سرم گیج می خورد ، قلبم گرفته ، تنم خسته ، کوفته ، شُل ، بدون ِ اراده در رختخواب افتاده ام .
می خواهم بلند بشوم و پنجره را باز بکنم ولی یک تنبلی ِ سرشاری مرا روی تخت میخکوب کرده .
هزار جور فکرهای شگفت انگیز در مغزم می چرخد ، می گردد ، همه ی آنها را می بینم .
چه فکرهای مزخرفی برایم می آید ! شاید پَرت می گویم .
تیک تاک ِ ساعت همین طور بغل ِ گوشم صدا می دهد . می خواهم آن را بردارم از پنجره پَرت بکنم بیرون ، این صدای هولناک که گذشتن ِ زمان را در کله ام با چکش می کوبد !
هیچ کاری نمی توانم بکنم ، روی تخت خسته و کوفته افتاده ام ، ساعت به ساعت افکارم می گردند ، در همان دایره ی نا امیدی حوصله ام سر رفته ، هستی ِ خودم مرا به شگفت انداخته ، چقدر تلخ و ترسناک است هنگامی که آدمی هستی ِ خودش را حس کند !
گاهی دیوانگی ام گُل می کند ، می خواهم بروم دور ، خیلی دور ، یک جایی که خودم را فراموش بکنم .
چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت .
چه خوب بود که آدم با همین آزمایش هایی که از زندگی دارد می توانست دوباره به دنیا بیاید و زندگانی ِ خودش را از سر نو اداره بکند ! اما کدام زندگی ؟ آیا در دست ِ من است ؟ چه فایده ای دارد ؟
خسته شدم ، چه مزخرفاتی نوشتم ...