
شب از نيمه گذشته ..
همه ي شهر به خوابي عميق رفته اند
تا ساعتي پيش باراني شديد مي آمد
و حالا ..
همه جا را مه گرفته
در سياه بيكران شب ...
فقط سفيدي مه را مي بيني
و من ...
تنهايم ...
در اين نيمه شب
چون هر نيمه شب ! ...
فقط منم وُ مه وُ تاريكي وُ جاودانه صدايِ كوروش ...
صداي ناله ي بادي آرام مي آيد
عجب نيمه شبي ست ..
مه ، باد ، تاريكي ، لطافت شب و تنهائي ...
جاي دنجي بافته ام
در اين چند نيمه شب ...
كافه اي از براي تنهائي شبانه ام ...
راه افتادم ...
با يك باراني بلند ...
بيني ام چون يك لبو سرخ از سرماي پائيزي ...
و دستانم در جيب از براي پنهان كردن لرزشهايشان !
در خيابانهاي نمي دانم به چه نام و در كوچه هاي نمي دانم چندم ...
قدمهايم را مي شِمُرم ...
پاي بر برگهاي چناري مي گذارم كه هنوز هم در حال ريزش بودند
بخار نفسهايم را مي ديدم كه در مه محو مي شدند ...
و من با بدني كِز كرده هنوز در راهم ...
فقط مه وُ چراغهاي خيابان با من همراهند
به خود مي گويم ، امشب چه تابلو دلم گرفته ...
نه ؟ ...
به كافه نزديك مي شوم
مثل همه ي اين چند نيمه شب ...
از آنسوي پياده رو بر درخت چنار خشكيده اي لم مي دهم
و به كافه مي نگرم ...
فضاي عجيبي ست ...
چون همه ي اين جند نيمه شب ...
سو سوي گردسوزهاي كافه مرا مي خوانند ...
شيشه ها ي كافه همه بخار گرفته از مه
سرماي بيرون كافه اذيتم مي كند ...
نزديك تر مي شوم
درخت چنار خشكيده تكاني خورد وُ دوباره خوابيد ...
بخار يكي از شيشه هاي كافه را با دستانِ سردم پاك كردم
سيب نقره اي ام را كه چند نيمه شبِ پيش در كافه به امانت گذاشته بودم ، ديدم ...
بر طاقچه ي كافه به من لبخند مي زد ...
با سو سوي گرد سوزها مرا مي خواند
وارد شدم
كسي نبود ...
سيب نقره اي ام بود و ُ گرد سوزها وُ سماوري وُ قهوه جوشي
كافه نيمه شبِ من ، به ميهمانيت آمده ام
مرا به ياد داري ؟ ....
هر نيمه شب
مي ديدي مرا كه مي آمدم ...
نوشته ام بر يكي از شيشه ها يادت هست ؟
به دنبالم مي آمدي ...
چاي مي آوردي و يا يك فنجان قهوه
چه فرقي مي كند ...
مهم آرامشي بود كه به من مي دادي ...
حالا هم فرقي ندارد يك فنچان چاي يا يك فنجان قهوه ...
سيب نقره اي ام چه جا خوش كرده بر طاقچه ي كافه
به من لبخند مي زند ...
دلش نمي خواهد با من برگردد ، انگار ...
چه موسيقي گوش نوازي دز اين نيمه شب گذاشتي
بوي رطوبت چوب ميزهاي كافه را حس مي كنم
با يك فنجان چاي داغ چه مي چسبد اين بو !
برايم چاي بياور .. داغ لطقاً !
ساعتي كه اينجا هستم فقط من وُ كافه ايم
مشتري ديگري نيست ...
آرامشِ نيمه شبم را گرفته ام ...
و حالا ...
آهسته آهسته وقت بازگشتِ من رسيده
اين نيمه شب هم با تو بودم ...
سيب نقره اي ام امانت باشد براي هميشه پيشِ تو
دلش نمي خواهد با من بيايد
بگذار بر طاقچه ي كافه ، هر نيمه شب بدرخشد
ردِ نقره اي ام را هر نيمه شب ...
در پرسه هايم در اطراف كافه ببين ...
هم بهانه اي باشد از براي ديدن سيب نقره اي ام
كه امانت است پيشِ تو
و هم ديدارِ خودت كه آشنائي هستي از برايِ تنهائيِ هر نيمه شبم !
ممنونم از چايِ داغت
و شايد نيمه شبي تو ميمانِ سيب نقره ايِ من باشي
من منتظر تو ام آشنا ....
بيا ... آهسته ، آهسته چون من ...
*****
برای كافه نيمه شب تنهائيم كه هر نيمه شب ميهمانش هستم و آشنائيست از برايِ دلِ من ....
بهزاد
نيمه شب 4/آذر/1387
