نفسم پس می رود ، از چشم هایم اشک می ریزد ، دهانم بدمزه است ، سرم گیج می خورد ، قلبم گرفته ، تنم خسته ، کوفته ، شُل ، بدون ِ اراده در رختخواب افتاده ام .
می خواهم بلند بشوم و پنجره را باز بکنم ولی یک تنبلی ِ سرشاری مرا روی تخت میخکوب کرده .
هزار جور فکرهای شگفت انگیز در مغزم می چرخد ، می گردد ، همه ی آنها را می بینم .
چه فکرهای مزخرفی برایم می آید ! شاید پَرت می گویم .
تیک تاک ِ ساعت همین طور بغل ِ گوشم صدا می دهد . می خواهم آن را بردارم از پنجره پَرت بکنم بیرون ، این صدای هولناک که گذشتن ِ زمان را در کله ام با چکش می کوبد !
هیچ کاری نمی توانم بکنم ، روی تخت خسته و کوفته افتاده ام ، ساعت به ساعت افکارم می گردند ، در همان دایره ی نا امیدی حوصله ام سر رفته ، هستی ِ خودم مرا به شگفت انداخته ، چقدر تلخ و ترسناک است هنگامی که آدمی هستی ِ خودش را حس کند !
گاهی دیوانگی ام گُل می کند ، می خواهم بروم دور ، خیلی دور ، یک جایی که خودم را فراموش بکنم .
چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت .
چه خوب بود که آدم با همین آزمایش هایی که از زندگی دارد می توانست دوباره به دنیا بیاید و زندگانی ِ خودش را از سر نو اداره بکند ! اما کدام زندگی ؟ آیا در دست ِ من است ؟ چه فایده ای دارد ؟
خسته شدم ، چه مزخرفاتی نوشتم ...
خواب چه غریب است با چشمانم
چون آسمان ِ این دیار ِ غربت
همه جا خاکستری !
می بارد وُ می بارد
ذهن ِ خسته ام رقص ِ تلخی می کند
در آغوش ِ مه ِ شبهای پائیزی
تلاطم در امواج ِ پرسش های بی جواب
خاکستری پیچ پیچ ِ مغزم را له می کند
گوش کن !
می شنوی ؟!
صدای چشمان ِ خیسم را
به همراه ِ آسمان ِ خاکستری ِ پائیز ؟
چه ضجه ای می زند قلبم
بوی ِ گیتار گرفته دل نوشته هایم
سیب ِ نقره ای در این همه خاکستری کجاست ؟
چه معرکه ای به پاست
من تنها ...
چه غریب است این جاده
من مردی همیشه مسافر
آسمان هم منتظر است
چشمانم در هجوم ِ بی امان ِ شعر وُ اشک
خیس می شوند
آه ، هر قدحی بادی سرد ...
بهزاد
۸/آبان/۱۳۸۸
۸/۸/۸۸
مهر تموم شد وُ خبری از بارون نبود !
ساعت ۱۱ امشب ، ۱ آبان ، بالاخره بارون اومد . همه چی بیرون داره برق می زنه ، چه قشنگه .
غار تنهائیم دنج و ُ گرمه ، ساکت ِ ساکت ، لم دادم کنار ِ شومینه ، لپ تابم روبرومه دارم اینا رو می نویسم ، هیچ صدائی نمیآد ، فقط صدای شعله های آتیش وُ بارونه ، هیچ موزیکی نذاشتم همینا قشنگترن ، عطر ِ عودی که برام گرفته همه جا پیچیده ، رایحه ش جادوم می کنه ، رقص دود ِ عود تو این فضا از جا عودی که هدیه گرفتی چه لذتی داره ، داره با صدای بارون برام می رقصه انگار ، خیلی آرومو با وقار می چرخه وُ می ره بالا ، زوزه ی یه سگی از اون دور دورا داره میآد حتما جشن گرفته برا بارون ، جلو چشام تاره ، چنتا از کلیدای کیبورد یه کمی خیس شده ...
همه جا آرومه ، همه چی آرومه . شاید یه شب ِ پائیزی ِ رویائی
ولی حالم اصلا خوب نیست ! دلمو چطوری آروم کنم ؟
همچون چناری پائیزی
با برگ های رنگین وُ خشکیده
آرام ایستاده ام !
طوفان ِ درونم فریاد می کشد
و نعره زنان استخوان هایم را می ساید
و خُرد می کند
چونان باد ِ سرد ِ شبانگاهان ِ پائیزی ...
مرور می کند مکرر برایم
که محکومم
محکوم !
محکوم ِ به دوری
به دوری از سرزمین ِ مادری
به غم
به غربت ِ از سال های دود و ُ آتش و ُ ...
به بودن ِ در روزگاران اضطراب و ُ دلهره ی جنگ
من محکومم
محکوم تا ابدیت !
محکوم به تحمل ِ تیره نگاهان ِ تنگ چشمان
به چشم به راه بودن
چشم به راه ِ همدمانی در افق های دور دست
به در أغوش کشیدن ِ سرما
سرمای درون ِ نامردمان ِ پست
گرچه انسانم
دیوها را دوست دارم
و در این غار ِ تنهایی
تنها هم نفسانمند
خسته ام
خسته ...
سکوتی مرگبار آزارم می دهد
فقط اگر تو بیایی ...
تو ...
بهزاد
۲۵/مهر/۱۳۸۸
مرداد که از ماموریت رامسر برگشتم تو اتوماسیون اداری نامه اومده بود که قراره برا شهریور و مهر بمون پلاژ بدن . منم که از محیط اونجا خیلی خوشم اومده بود و تجربه ش کرده بودم وقتی اسممو رد کردم بهش خبر دادم که برا مهر پلاژ رامسرو رزرو کردم میای ؟ آخه دریا رو خیلی دوس داره هم اینکه می خواستم یه کمی از خستگیش کم بشه هم روحی هم جسمی ، به خودش استراحت که نمی ده من باید به فکرش باشم . البته اینم بگم که به همین خاطر و خیلی چیزای دیگه بهش افتخار می کنم و آدمیه که برام قابل احترامه. اوکی ِ رفتنو ازش گرفتم و منتظر بودم تا بشه ۱۰ مهر یعنی روز رفتنمون به شمال . ولی چند روز قبل ِ سفر بهم خبر داد که کاری پیش اومده و نمی تونه بیاد . این خبر یعنی یه ضد ِ حال ِ اساسی . هیچی دیگه منم آویزون فرداش به دفتر مرکزی خبر دادم که نمی تونم برم و یکی دیگه رو بفرستن .
شنبه یازدهم ، حس ِ کار کردن نداشتم ! بیشترم به خاطر ِ خودش ناراحت بودم که الان اونم تو شرکته ، بعدشم که گرفتار ِ کارای دیگه س ، پس استراحت بی استراحت . خب نشد دیگه به قولی قسمت نبود هر چند من که به این چیزا اعتقاد ندارم ولی اینو نگم چی بگم ؟! تدریس ِ یه سری کلاسا برا همکارا مونده بود که وقت نمی شد برم انجام بدم برا همین ماموریتو نوشتمو از فرداش رفتم شهرستان ولی هنوزم فکرم مشغول این ماجرا بود . همه کارا رو کرده بودم ، کلی برنامه ریزی کرده بودم برا این چن روز اونجا که حسابی بمون خوش بگذره .
دوشنبه سزدهم تو مامورسرا ، رفتم یه دوش بگیرم ، خیلی خسته بودم . دمپائیامو یادم رفت بذارم پشت در . از حموم که درومدم آنچان سُر خوردم رو سرامیکای کف ِ اتاق که تا چن دقیقه گیج ِ گیج بودم که چی شده . به خودم که اومدم دیدم بعله ولو شدم کف ِ اتاق و درد ِ عجیبی تو دست و پای راستم حس می کنم ، چنتام فحش دادم به هر کی که سرامیکو مد کرد تو این مملکت برا کف ِ اتاقا . شانسی که اوردم دست و پام نشکست . فرداش به هر بدبختی بود سر و ته کلاسو هم اوردمو تمومش کردم و رفتم تو مامورسرا کپمو گذاشتم که دردم کم شه . امروزم که برگشتم دیدم که سوغاتی ِ ماموریت یه دست و پای کبود و یه درد ِ وحشتناک تو مچ ِ راستمه . فردام نمی رم سر ِ کار مرخصی گرفتم .
خلاصه اینجوریا شد که ما نرفتیم شمال و رفتیم ماموریت و ناقص برگشتیم خونه .
سیب ِ نقره ایم ۱ ساله شد ...
*
به خاطر ِ اولین بارون ِ پائیزی تو آخر ِ شهریور ! ، به خاطر ِ قولی که به کیان داده بودم و به خاطر ِ ...
اي تو که دوري ولي، نزديکِ روياي مني
خيلي وقته نمياي به خواب من سر بزني
بي تو همسايه شدم با همه ي خاطره ها
نگو فاصله يه دنياست ميون دستاي ما
تو کدوم محله داري قدماتو ميشماري؟
تو کدوم از کوچه آغوش منو کم مياري؟
تو خيابون، زير بارون، جاي من رو خالي کن
وقتي چشمات ميشه گريون، جاي من رو خالي کن
جاي تو خاليه اينجا، تويِ اين اتاقِ سرد
دربه در شه اين دلي که منو عاشق تو کرد
واي از اين خاطره هايي که عذابِ من شدن
واي از اين آرزوهايي که سرابِ من شدن
از کدوم گريه ميشه به خوابِ خوبِ تو رسيد؟
تو کدوم ترانه ميشه صدايِ پاتو شنيد؟
تو خيابون، زير بارون، جاي من رو خالي کن
وقتي چشمات ميشه گريون، جاي من رو خالي کن
ترانه سرا : یغما گلروئی
خواننده : کیان
آلبوم : مرد بارونی
دانلود موزیک ویدئو

برای کاوه یغمایی
سالها می آیند وُ می روند وُ می گذرند
چشمانم دیرگاهی در انتظار ِ طلوعی بود
باز هم جاده های انتظار برایم به غروبی تمام شد
در این گاهواره ی آتش وُ سرب وُ اشک ِخون
که سیب ِ نقره ای می گریست خون
چه سبز می بود دیدار
برایم ...
چقدر فاصله !
اندازه ی شرق تا غرب ِ این گوی ِ همیشه سرگردان
من دورم یا تو ؟!
هرچند قلب هایمان از ما به هم نزدیک ترند
تو آنجا
من اینجا
پائیز ِ دیدگانم چشم به راه ِ بهار ِ دیدار است
هنوز ...
بهزاد
۱۸/شهریور/۱۳۸۸
۰۹/۰۹/۰۹
کودک که بودم
او ...
عجیب ترین مخلوق بود
بزرگ تر که شدم
باز هم
عجیب ترین
او ...
بود
درست ۶ شهریور
سال های دور
آمد ...
آمد آن دغدغه ی ذهن ِ کودکی ام
او حسین بود
پناهی
هم او که همیشه در آینه ام می دیدم
**********
من و حسین
من : سلام
حسین : سلام (ساده ، کشیده و عمیق)
من : تولدت مبارک
حسین : اِ ، یادم نبود ، بی حضور من جهان ناقص به نظر می رسه ... ها بهزاد ؟
من : ها :)
حسین : :)
من : باز زیر ِ سقف ِ این آسمون ِ بی ستاره ، کنار ِ رد ِ پای ِ نقره ای ، صدای بارون میاد حسین ، می شنوی ؟!
حسین : آره ، بیا زیر چتر ِ من که بارون خیست نکنه !
من : نه ، بذار بیاد خیسم کنه ! خسته ام حسین ، خسته !
حسین : این خاک ِ خیس ، این رد ِ نقره ای ، پاپوش ِ پای خسته ت . چرا خسته ای ؟ کم حرف ُ خسته !
من : من می خوام برگردم به کودکی ، دنیامون تلخ شده حسین
حسین : تنها موندی ؟!
چند نفر نام ببرم برات
زن یا مرد فرقی نمی کنه
که خیس ِ بارون شدن
غمگین شدن
نا امید شدن
گریه کردن و تنها موندن
من : خوش بحال ِ تو که رفتی ، نیستی ... :(
حسین : رفتم ، باورش مشکله ، می دونم ! ولی باور کن ...
من : باور نمی کنم ، باور نمی کنم ، باور نکردنیا بی شمارن
حسین : می دونی چیه ؟ به نظر می رسه که زندگی مشکل نیست ، مشکلات زندگین !
من : می دونی چیه ؟ نمی دونم ! ولی فکر می کنم که تو این دنیای بزرگ کاش تنها نبودم !
حسین : پاشو بیا ببینمت :)
من : کِی ؟ چه وقت ؟ کجا ؟
حسین : نیمه شب ، به وقت ِ گرینویچ ، نیمکت ِ کهنه ی باغ
من : باشه میام ، وقتی ماه رسید ، مث ِ سیب ِ نقره ای
حسین : سیگاری روشن می کنم و خیره می شم به سیب ِ نقره ای تا بیای ...
من : سال هاست از سرزمین ِ مادری دور شدم ، با خبر شدی ؟
پا به پای ِ هم شعر می گفتیم ...
راه می رفتیم ...
گوش می دادیم ...
صدای ِ خش خش ِ برگای ِ چنارای ِ پیر ...
یوسف آباد ...
ده لویزون ...
مث ِ دوتا مرغابی تو مه
حسین : یادم میاد ! چه روزگار ِ ساده ای بود . دونه دونه برگای چنارو یه دسته می کردیم ! کجائی ؟
من : یه غربت ِ نزدیک ، هم دور هم نزدیک ، خیلی دور خیلی نزدیک
حسین : سختی ِ زندگی فقط همین صد سال ِ اولشه ! مطمئن باش ، زندگی همینه ، بر می گردی ...
من : سردمه ، نمی دونم ! فکر نمی کنم هیچ کس ِ دیگه ای هم بدونه ! ولی می دونم تو می دونی ، ها ؟
حسین : می بینی ؟ دوست ِ خوب ِ من ! می بینی چطوری باز تو باطلاق تناقضات افتادیم ؟!
من : دلم سکوت می خواد ! ولی پشت ِ پنجره صدا میاد ! صدای ِ سرب ِ داغ که سهم ِ پرنده هاس ...
حسین : پشت ِ این پنچره جز هیچ ِ بزرگ هیچی نیست بهزاد . سردمه ! منم سردمه
من : هوای ِ دلم ابریه حسین ...
حسین : مهم نیست ، مهم نیست ، همه چی بالاخره درست می شه ، یه روز همه چی مطابق ِ میل ِ ما می شه ! مث ِ من که بیست و سه روز ِ پیش مُردم ...
من : یخ کردم ، عین ِ آغاز ِ زمین !
حسین : ...
من : گریه
حسین : ...
بهزاد
۶/شهریور/۱۳۸۸
ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
" معذرت می خواهم ، چندم مرداد است ؟! "
و نگفتیم
چون که مرداد
گور ِ عشق ِ گُل ِ خونرنگ ِ دل ِ ما بوده است .
حسین پناهی
دریا بود ، نم نم ِ باران بود ، آرام بود
چونان آرامش ِ یار ِ دیرینه ام
کوه ، که گاه و بی گاه مرا در آغوش می کشد
فریادی از دل می سرودند
هم نوا با سبز چنارهای سرزمین مادری ام
آرامشی بود در دل ِ این دلواپسی ها
در این چند گاه ِ واپسین
و چشم انداز ِ چشم ها سبز بود !
با دل شادی های کودکانه
خاطره انگیز روزهای سرود ِ دیدار
من بودم ، دریا بود ، نم نم ِ باران بود
با یادی از یاران
ریشه هایم نم نم با دریا و آوای ِ سبزش
جان گرفت ...
دریا بود ، نم نم ِ باران بود ، آرام بود ...
بهزاد
۱۴/امرداد/۱۳۸۸
دیشب بود ، خواب نبود چون هنوز خو ابم نبرده بود . کابوس بود ، نه خواب بودم و نه بیدار اما آنها را می دیدم . تنم سست ، خرد شده ، ناخوش و سنگین ، سرم درد می کرد . یک دسته سرباز می گذشت ، که صورت آنها پیدا نبود . شب تاریک و جگر خراش پر شده بود از هیکل های ترسناک و خشمگین ، وقتی که می خواستم چشم هایم را ببندم و خودم را تسلیم مرگ بکنم ، این تصویرهای شگفت انگیز پدیدار می شد . دایره ای آتشفشان که به دور خودش می چرخید ، چشم هایی که از هر طرف به من نگاه می کردند . حالا خوب به یادم می آید شکل های دیوانه و خشمناک به من هجوم آور شده بودند .
خفاشی با بال های سرد خودش می زد به صورتم . می خواستم فریاد بزنم ، دستی روی شانه ی من گذاشته می شد ، یک دست یخ زده گلویم را فشار می داد ، به نظرم می آمد که قلبم می ایستاد . ناله ها ، ناله های مشئومی که که از ته تاریکی شب ها می آمد . صورت هایی که سایه بر آنها پاک شده بود . آنها خود به خود پدیدار می شدند و ناپدید می گشتند . در جلو آنها چه می توانستم بکنم ؟ در عین حال آنها خیلی نزدیک و خیلی دور بودند ، آنها را در خواب نمی دیدم چون هنوز خوابم نبرده بود ...
چنارها همه سبز
با انگاره ای از شادی های کودکانه
غرق ِ در نور و رنگ
در سرزمین ِ مادری ام
و من آنجا بودم
دست در دست ِ شادی ها
در آغوش ِ محبت ها
در حوالی ِ سرود ِ دیدار
و حالا ...
در غربتی نزدیک
من چناری که سبزی ام به زنگار گرائیده
جز طعم ِ شیرین ِ سرود ِ دیدار ، طرح ِ شادی ها بر لبم رنگ باخته
شادی بر صورت ِ کودکان ، رنگ پریده شده
چون ماهتاب در شباهنگام
یک کوه غصه در ریشه هایم پوسیده
سبز چنارهای سرزمین ِ مادری ام تن شکسته در خون ِ خویش
غلطیده در دریای ِ سرخ ِ اشک
و من دورم در این غربت ِ نزدیک از خون دیده گان
سیب ِ نقره ای در تلالوئی سرخ گون
می گرید خون ...
سکوت بر نمی تابم
نوای امید سر می دهم
سپیده دمان را به نظاره می نشینم
سحر نزدیک است ...
بهزاد
۷/تیر/۱۳۸۸
ریشه ی روشنی پوسید و فرو ریخت .
و صدا در جاده ی بی طرح فضا می رفت .
از مرزی گذشته بود ،
در پی مرز گمشده می گشت .
کوهی سنگین نگاهش را برید .
صدا از خود تهی شد
و به دامن کوه آویخت :
پناهم بده ، تنها مرز آشنا ! پناهم بده .
و کوه از خوابی سنگین پر بود .
خوابش طرحی رها شده داشت .
صدا زمزمه ی بیگانگی را بویید ،
برگشت ،
فضا را از خود گذر داد
و در کرانه ی نادیدنی شب بر زمین افتاد .
کوه از خوابی سنگین پر بود .
دیری گذشت ،
خوابش بخار شد .
طنین گمشده ای به رگ هایش وزید :
پناهم بده ، تنها مرز آشنا ! پناهم بده .
سوزش تلخی به تار و پودش ریخت .
خواب خطاکارش را نفرین فرستاد
و نگاهش را روانه کرد .
انتظاری نوسان داشت .
نگاهی در راه مانده بود
و صدایی در تنهایی می گریست .
سهراب سپهری
تو نزدیک
من دور ، دور ِ دور
فاصله ها کم شد
لحظه ی دیدار رسید
یک بعد از ظهر گرم
سلامی گرم و آشنا
گرم تر از گرمای همان بعد از ظهر
گوئی سالهاست می شناسمت !
تو زیبا چون همان تصورم در این ماهها
با وقار ، بی ریا ، پاک ، آرام
آرامش ...
من سبز و ساکت
چون قد کشیده چنارهای بی قرار
فقط نگاهت می کردم
فرصتی نبود
گردش عقربه ها ی ساعت چه تند بود
یادت هست ؟
تو می گفتی و من ساکت
از بودن ِ در کنارت چه آرامشی داشتم
فرصت تمام شد ، زود ِ زود
لحظه ی وداع چه سخت و سنگین بود برایم
دوباره دور شدم ، دور ِ دور
می بینم که هنوز برایم آرامشی
چه با شنیدن ِ صدایت ، چه با یاد ِ دیدارت
و هنوز سکوت در کنار ِ سیب نقره ای ست
در این تنهایی
امیدوارم به دیگر لحظه ی دیدار
تا سرودی نو سر دهم
به یادت
برای تو
با تو ...
بهزاد
17/خرداد/1388
باد
ایستاده بر بلندای شب
با غروری گرانسر
ناله سر می دهد
به همراه ِ یار ِ نجواهای درونم
کوه
صدا می کند مرا !
نگاه می کنم
آسمان چه صاف می شود
سیب نقره ای رسیده بر اوج ِ آسمان
می درخشد و ُ نگاه می کند
سلام می کنند به من
و تنهایی ام
سیب نقره ای ، باد ، کوه و آسمان
این سوی پنجره های باران زده
چه سکوتی ست ، مبهم
دوستش دارم
به دیوها سوگند
یار ِ جدیدم شده سکوت
در این غار ِ تنهایی
ت ن ه ا ی ی ...
وقتی که دلم قرار گرفت این رفتن را ...
بهزاد
۲۲/اردیبهشت/۱۳۸۸
دلم قرار نمی گیرد این رفتن را !
و باز می شمارمشان
قد کشیده چنارهای بی قرار
دوربین
همراه ِ همیشگی
کوه
یار ِ نجواهای درونی
و سیب نقره ای ام !
هیچ یادم نرفته !
همه را جمع کرده ام
چشم می گردانم و نگاه می کنم
شکوه ِ خانه ی پدری
که چون ردی نقره ای
زیبائی ِ سرزمین ِ مادری را به دوش می کشد
پشت سر می گذارمش
و من می آیم ...
غریبم در این خانه
می بینی ؟!!
ت ن ه ا ی ی
گوش کن !
در سکوتی مبهم
گرچه هستی بیشتر
که تنها ترم ...
بهزاد
۱۰/اردیبهشت/۱۳۸۸
شبانان در خوابند
گلی می سوزد در مه
و گرگ
خیال خاکستری مبهمی است
که تنها شبنم ها و سوسن ها را
زخم پنجه هایش رنجه می دارد
شبانان در خوابند
ملحفه ی رویاها را نسیم می لرزاند
سحرگاه پلک می زند
و باد ، خاکستر مه را خوش خوش
پس می زند از شعله های شقایق
به سیمای مریَمانه
یک لمحه سپیده دم را خودی می نمایی
و در آفتاب به پرواز در می آیی .
منوچهر آتشی
فروردین / ۱۳۶۹
بیست و یکم فروردین ۷۸ رو هیچ وقت یادم نمی ره ! بابا اون روز زودتر از همیشه اومد خونه ، خیلی ساکت بود ! من جلوی تلویزیون بودم که اومد نشست پیشم . گفتم چیزی شده ؟ چرا امروز انقدر ساکتید ! گفت : بهزاد ، امروز صبح صیاد ترور شد ... بعد شروع کرد به گریه کردن . من باورم نمی شد . رفتم پیش مامان و گفتم بابا چی می گه ؟ مامانم هیچی نگفت و ساکت بود . بابا تو وضعیتی نبود که بخوام جزئیات رو ازش بپرسم برای همین منتظر اخبار بودم ببینم چی شده اصلا .
اخبار شروع شد و پسر بزرگ تیمسار داشت حادثه رو تعریف می کرد آخه جلوی چشمای اون این اتفاق افتاده بود . وقتی بدن ِ غرق ِ در خونش رو دیدیم ، دیگه باورم شد که چه اتفاق وحشتناکی افتاده . مامانم به شدت گریه می کرد که بعداْ بابام گفت فقط یه بار دیده که اینطوری برای کسی گریه کنه که اونم سال ۶۴ بوده که دائیم شهید شد . منم که دیگه دست خودم نبود و شروع کردم به گریه کردن .
تیمسار صیاد شیرازی همیشه جایگاه و احترام خاصی توی خونه ی ما داشتند . وجودش برای ما خیلی عزیز بود . دوست ، همرزم و فرمانده ی بابا و کسی که از قدیم عکسهاش توی آلبوم خانوادگی ما بود . از ورزیده ترین و بهترین فرماندهان ارتش ایران و کسی که یه شخصیت بسیار والا و بزرگ داشت . شخصیتی که بابام علاقه ی بسیار زیاد و عجیبی بهش داشت . به همین خاطر منم از بچگی ایشون رو خیلی دوست داشتم و با این اتفاق واقعاْ احساس کردم که یکی از عزیزام رو از دست دادم . چهره و صدای آرومش هیچ وقت از دهنم نمی ره . دوست داشتی بشینی و ساعتها باهاشون صحبت کنی چون خیلی خوش صحبت و جذاب بودند .
چند روز قبل از این حادثه ، توی تماس تلفنی شون از مشهد برای بابام دعا کردن و آخرین صحبت های این دو همرزم و دوست قدیمی انجام شد ...
روحش شاد و افسوس که یه مرد واقعی رو از دست دادیم .
بابا دیشب دلش خیلی گرفته بود و بازم ساکت ...
۱۰سال گذشت ...

در آغاز ِ بلندش دیدم
با زیبا شب ِ یلدا و زنده شدن همه ی خاطراتش
در بارش ِ برف ِ زیبایش دیدم
که دانه دانه هایش چون همان باران ِ پائیزی برایم می رقصیدند
در قد کشیده چنار های پوشیده از برف دیدم
که با صلابت ِ همیشگی شان مرا نظاره می کردند
در بیست و هفت سالگی ِ خودم دیدم
که چون همان روزِ اول ، باز هم به دور از زادگاه ِ مادری بودم
در پیام ِ پر از مهر ِ کاوه ام دیدم
که حرفهایش به اندازه ی تمام ِ هستی برایم ارزش داشت
در انتظار ِ یک نفس ِ آسوده دیدم
که انتظارم به سر آمد و دانستم که دیگر آخرین نفسم یک نفس ِ آسوده است
در روزی که او آمد دیدم
که چقدر خوشحال بودم برای همان دوست ِ دیرینه ی دیر آمده دست
در اعترافات ِ همیشه صادقانه ی سکوت دیدم
که با شادی هایش شاد و با دلتنگی هایش دل گرفته شدم
در رد ِ نقره ای ام اطراف کافه نیمه شب دیدم
که هنوز هم همان آشنا بود برای تنهائی ِ هر نیمه شبم
در بی رحمانه آخرین روزهایش دیدم
که چه سخت گذشت ...
و پرواز غریبانه ی کسی که همیشه بود و دیگر نیست را به من خبر داد
و ...
زمستان را
در قدم های آهسته آهسته ی بهار و نوروز دیدم
که به من می گفتند : زندگی جاریست و ادامه دارد
لبخند بزن !
نمی دانم لبخند زدم یا که نه ؟!
فقط می دانم سیب ِ نقره ای ام
در کنارم بود در تمام ِ تلخ و شیرین های زمستان ...
بهزاد
۷/فروردین/۱۳۸۸
در توالی بی پایان سالیان ، بهار همواره پیام آور اهورائی مهر و شادی و رویش و بالندگی از سوی پروردگار برای آدمیان بوده است . بهار با عطر افشانی شکوفه ها و رنگ آمیزی هوشربای درختانش ، طلایه دار سالی نو و امید بخش تداوم تلاش جهت زیستن در این کره ی خاکی برای انسانهاست .
در این هنگامه ی شور و شعر ، سالی سرشار از پیروزی و بهروزی برای شما آرزومندم .
بهزاد
نوروز ۱۳۸۸

نوروز باستاني ، يادآور شكوه آريائي و يادگار اصيل ملي مبارك
کوه
آرامشم در تمام ِ این سالها
یار ِ دیرین ِ من
یار ِ نجوا های درونم
با تمام ِ سختی هایش چه نرم و لطیف است برایم
من عابری تنها
می خوانم زمزمه هایم را
خیلی آرام
گاهی غمناک ، گاهی ...
در آن بالا همه چیز خوب است
ساکت وُ بی ریا
به دور از تمام ِ بی رحمی ها
دنیائی در حال ِ گذر
بدون ِ توجه به هیچ چیز
می گذرد ...
گاهی روزهای تلخی را برایم رقم می زند
دوری ها ، مُشتی آهنین در جواب ِ محبت ها ، درد ها ، خستگی ها ...
گفته ام ، شاید بار ها ، به خویشتن !
لبخند بزن ، فردا روز ِ بدتریست !
ولی ، دنیا در حال ِ گذر است
زندگی ادامه دارد و کاری هم به روزهای تلخ ِ من ندارد !
صدای قدم های آهسته آهسته ی نوروز را حس می کنم
با گوش ِ دل !
می بینم که هنوز همان چنار ِ همیشه سبزم
با همان دوربین در کنارم
استوارم چون همان کوه که استوار است چون خودش
پس لبخند می زنم
شاید فردا روز ِ بهتری باشد !
ها ؟ ...
بهزاد
۲۰/اسفند/۱۳۸۷
آخر ِ سال که نزدیک می شه ، انگار آخر ِ دنیاست ! نمی دونم چرا همیشه اینطوریه ولی این موقع ها انقدر تو اداره سرمون شلوغ می شه که دیگه رمقی برامون نمی مونه . از صبح می ری سر ِ کار و فقط می تونی بیای خونه یه ناهاری بخوری و دوباره برگردی . حالا می دونید چی جالب می شه ؟ اینکه امروز طبق ِ معمول ِ همین چند روز میای خونه و ناهار می خوری بعد به خودت می گی بری ایمیلتو چک کنی شاید دیگه شب حوصله ت نیاد ، بعد ایمیل رو که باز می کنی می بینی به به یه ایمیل اومده که کلی ذوق می کنی ! بازش که می کنی می بینی خیلی غلط کردی که ذوق کردی ، همچین مُشتی از توی مانیتور زده می شه تو دهنت که می چسبی به دیوار اونم از طرف کسی که عمراْ انتظار نداشتی این کارو کنه ! خلاصه آویزون بلند می شی می ری اداره ، خودتم نمی فهمی اصلا چی کار کردی تو این چند ساعت .
حالا شب شده ، خسته و کوفته از کار و ایمیل مربوطه با ماشین راه میوفتی میای خونه ، شام می خوری ، بعد دوباره وسوسه می شی بری سراغ اینترنت ِ لعنتی ! می ری و ایمیل رو باز می کنی می بینی به به چه شود یه ایمیل وحشتناک تز از ظهری !!! پدر ِ یه دوست نادیده که همیشه میومد تو بلاگت و نظر می داد و همیشه شرمنده ت می کرد ، برات نوشته که امروز صبح دخترم تو بیمارستان مُرد !!!!!!!!
جو ساتریانی از بهترین نوازنده های گیتار الکتریک توی سبک ِ راک ِ و یکی دیگه از هنرمندهای محبوب ِ من . گیتار زدن و آهنگسازیش فوق العاده ست .
توی تمام آثاری که ازش شنیدم آهنگ Love Thing رو از همه بيشتر دوست دارم . ويدئوي كنسرت و فايل صوتي این آهنگ رو براي دانلود مي ذارم . اميدوارم شما هم لذت ببريد . زيباست ...
Joe Satriani - Love Thing
MP3
**********
Joe Satriani - Love Thing
WMV

دوست ِ ديرينه ي دير آمده دست
از شوق ِ آمدنت مي نويسم
براي روزي كه تو آمدي
براي امروز
كه برايم بهترين روز است
خوب گوش كن !
مي داني ؟
تو ...
تو برايم ...
تو برايم هماني كه در آن مه گرفته غروب ِ پائيز آمدي
يادت هست ؟
خسته ي خسته بودم ؟!
و تو خسته تر ؟!
آفتاب بودي برايم
گرمم كردي چون گرماي همان آفتاب
سالهاست خود را گم كرده ام
با آمدنت دوباره يافتم خود را
بازگشتي دوباره ...
تولدي نو ...
هندسه ي وجودم را بر هم زدي
تغييري زيبا در من دادي
و به جهان ِ كوچكم آمدي
مي داني ؟
امروز خوشحالم
خيلي ...
ولي !
مي سوزم !
در حسرت ِ ديدارت ...
شنيدن ِ صدايت ...
ولي با تمام ِ وجود حسّت مي كنم
هميشه ...
اگر نباشي
دلم تنگ مي گيرد برايت
ولي باز حسّت مي كنم
چون هميشه
مي داني كه آشنايي با تو كار ِ خدا بود ؟!
دوستت دارم
براي همه ي خوبي هايت
و ممنونم
براي تحمّل ِهمه ي بي تابي هايم ، در همان روزهاي سخت ِ پائيز
از تو مي خواهم !
حسّم را بفهمي
و دوست ِ ابدي ام بماني
راستي !
دوستي هايم چه غريب اند !
همه از راه ِ دور
دور ِ دور ...
نگاه كن !
مي بيني ؟
برف مي آيد
كه دانه هايش چه سپيد و ُ پاك اند
چون پاكي ِ دوستي مان ...
دوست ِ ابدي ام
با تمام ِ وجودم
با تمام ِ حسّم
به تو مي گويم
تولدت مبارك ...
بهزاد
۹/اسفند/۱۳۸۷